يادداشت‌های ادبی


:: از گلچين گيلاني ::

2
باز باران با ترانه با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها
رودها راه اوفتاده شاد و خرم
یک دو سه گنجشک پرگو
باز هر دم می پرند این سو و آن سو
می خورد بر شیشه در مشت و سیلی
آسمان امروز دیگر نیست نیلی
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده بود جنگل گرم و زنده
آسمان، آبی چو دریا یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز، روشن
بوی جنگل تازه و تر همچو می هستی دهنده
بر درختان می زدی پر هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی برگ و گل هرجا نمایان
چتر نیلوفر درخشان آفتابی
سنگها، از آب جسته
از خزه پوشیده تن را بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه زیر پاهای درختان
چرخ می زد چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ریزه سرخ و سبز و زرد و آبی
با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو
می پریدم از سر جو دور می گشتم ز خانه
می پراندم سنگ ریزه تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله می شکستم "کردخاله"
می کشانیدم به پایین شاخه های بید مشکی
دست من می گشت رنگین از تمشک سرخ و مشکی
می شنیدم از پرنده داستانهای نهانی
از لب باد وزنده رازهای زندگانی
هر چه می دیدم در آنجا بود دلکش، بود زیبا
شاد بودم می سرودم روز! ای روز دلارا!
داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
این درختان با همه سبزی و خوبی
گو، چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان روز! ای روز دلارا!
گر دلارائی ست از خورشید باشد ای درخت سبز و زیبا
هرچه زیبائی ست از خورشید باشد
اندک اندک، رفته رفته ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره
بسته شد رخسار خورشید درخشان
ریخت باران، ریخت باران
جنگل از باد گریزان چرخ می زد همچو دریا
دانه های گرد باران پهن می گشتند هرجا
برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابرها را،
تندر دیوانه، غران مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی از میانه از کرانه
با شتابی چرخ می زد بی شماره
گیسوی سیمین مه را شانه میزد دست باران
بادها با قوت خود می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس دلارا بود جنگل به! چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس گوارا بود باران وه! چه زیبا بود باران
می شنیدم اندرین گوهرفشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
بشنو، اکنون کودک من! پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، هست زیببا

:: از محمدعلی جوشایی ::

2
باز لبهای من به خنده نشست
روی تنهاييم پرنده نشست

باز توفان گرفت ابراهيم
بت من جان گرفت ابراهيم

بت من رنگ و بو نمی خواهد
شبنم است و وضو نمی خواهد

می زنم هر چه در، نمی شکند
بت من با تبر نمی شکند

تو بتت از گل است ابراهيم
کار من مشکل است ابراهيم

تو بهارت به اين قشنگی نيست
بت من چون بت تو سنگی نيست

گل به گيسو نمی زند بت تو
چشم و ابرو نمی زند بت تو

تو صدای مرا نمی فهمی
حرف های مرا نمی فهمی

امتحان کن جمال او ديدن
تا تو باشی و بت پرستيدن

تو دلت خون نبوده در هوسی
چشمهايت نمانده پيش کسی

تو نشستی کنار دلهره ات؟
شده انديشه ی کسی خوره ات؟

شده از عمق سينه آه کنی؟
مثل ديوانه ها نگاه کنی؟

خيمه ی سروری نزن اينجا!
لاف پيغمبری نزن اينجا!

آب خواهد شد آهن تبرت
خون می آيد ز عشوه در جگرت

از غمش سر به چاه خواهی برد
به خدايت پناه خواهی برد

ماه در چاه تنگ پيرهنش
می خزد يوسفانه بر بدنش

آبی چشم آسمانی او
باغ لبهای ارغوانی او

شب زيبای گيسوان خمش
مژه های بلند روی همش

قطره ی ژاله بر رخ لاله
آه از اين ماه چارده ساله!

باز لبهای من به خنده نشست
روی تنهاييم پرنده نشست

باز توفان گرفت ابراهيم
بت من جان گرفت ابراهيم

او در انديشه زمان جاريست
روی لبهای ديگران جاريست

من زبان ريز آن پری رويم
هر چه دلخواه اوست می گويم

چه کنم رو به اين حرم نکنم
سجده بر پای اين صنم نکنم

من چه با اين دل فگار کنم
تو که پيغمبری بگو، چکار کنم؟

ان شا الله که هر جا هستن ایشون به سلامت باشن و سربلند...

:: از مريم آريان ::

2
ديروز پريروز حرف مريم آريان پيش اومد. گفتن داره بچه داری میکنه... خوب دیگه اينم داره بچه داری میکنه و ... شعر ميزاد... خيلی دلم براش تنگ شده... دوتا غزل ازش می زنم اینجا. بخونین حتما...

همان‌طوری كه مادر حدس زد شد
پدر آمد به شهر و نابلد شد

به شهر آمد، بساط واكس واكرد.
نشست آنجا كه معبر بود، سد شد

پدر را شهرداری آمد و برد
بساطش ماند بی‌صاحب، لگد شد

پدر از معضلات اجتماعی است
كه تبدیل‌ِ به شعری مستند شد

و بعد آمد كوپن بفروشد اما
شبی آمد به خانه گفت بد شد

دوباره ریختند و جمع كردند
خطر از بیخ گوشم باز رد شد

پدر جان كند و هی از خستگی مرد
نفس در سینه‌اش حبس ابد شد

به مادر گفت من كه رفتم اما
همان‌طوری كه گفتی می‌شود شد

به یاد روی ماهش بودم امشب
نشستم گریه كردم جزر و مد شد
------------------------------------

چرا نمي شود بگويم از شما؟ علامت سئوال
نمي شود بگويم از شما چرا؟ علامت سئوال

به هر طرف كه مي روم مقابل من ايستاده است
هميشه مثل سنگ، زير يك عصا :علامت سئوال

تو آنطرف كنار خط فاصله نشسته اي و من
در اين طرف در انتهاي جمله با علامت سئوال

نمي شود به اينطرف بيايي آه نه به من نگو
دو نقطه بسته راه جمله را علامت سئوال

نخواستند آه من و تو به هم ….ولي براي چه
براي چه نخواستند مادو تا.. علامت سئوال

تو رفته اي و…ردپاي تو كه مانده است
به روي صحنه، بعد واژه ی كجا…علامت سئوال

دوباره شاعري كه داخل گيومه بود مي گريست
و بين هق هق شكسته شش هجا علامت سئوال

------------------------------------

خدا حفظش کنه مريم رو و شوهرش و بچه ش رو...

H   O   M   E

پنجره شعر